تبليغاتX
به کسی نگو ما اینجاییم.خب؟

به کسی نگو ما اینجاییم.خب؟

من نوشت

وقتی می خوام زیاد دانشگاه بمونم، مثلا از ۹ صبح تا ۹ شب، باید حتما کیف گنده جادارم همراهم باشه  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازو کاپشن گرمم رو هم برده باشم تا بتونم بمونم، وگرنه بدجور احساس نامجهز بودن می کنم و دلم واسه خونه تنگ میشه!  

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط سبا| |

اصلا من آدم تو خونه موندن نیستم، پوکیدم،با اینکه زیاد میخوابمtired & sleeping smiley #4636 اما یا همش خوابم میاد یا همش خسته ام!

تازه دیگه خوابیدن مثل قبلنا حال نمیده tired & sleeping smiley #4654

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط سبا| |

یه شامپوی جدید تو حموم‌مون پیدا کردم که خوشگل بود بسته بندیش، و البته استثناءً نرم کننده هم نبود!، واسه همین برداشتیم و زدیم به سر مبارک!

بعد دیدیم که بوی چای میاد، http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/coffeebath.gif

 یه کم بعدش بوی تافت و بعد بوی آرایشگاه اومد.

تا اینجای قضیه خوب بود. اما یه کم بعدش بوی پیف پاف می داد دیگه! روشو خوندم، دیدم نوشته : برطرف کننده ی شوره سر ، قارچ و باکتری !

واسه از بین بردن قارچ و باکتری سر، پیف پاف قاطی شامپو هه کردن !

پ.ن: چون عصاره ی درخت چای!    داشت بوی چای می داد. حالا من نمی دونم که چای هم آیا درخت داره؟!!!

* * به مامان گفتم برام شال و کلاه ببافه بپوشم ، خوشگل بشم

Emoticon

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط سبا| |

بالاخره تردمیل دار شدیم، باشد که هر روز مقادیر زیادی بورزشیم دم امتحانا!

البته تردمیل ما یه سیستم کنترلی ساده داره که با یه نخ بهت وصل میشه و اگه مثل تصویر بالا زیاد بری عقب خاموش می کنه ، پرتت نمی کنه! ( خودتون پز می دید ! )

دیروز با دوستان رفتیم آشغال خری و کلی حال کردیم.  شکلک های شباهنگhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_pull-pigtails.gif


تو این  چند روز ۳تا کار تزئینی خوشگل کردم ، یکی که یه جعبه کادو درست کردم بسی زیبا

یکی دیگه چیدن سفره ی یلدا بود که عاشقش شدم، یکی دیگه هم کادو کردن یه کادو دیگه بود که کلی حال کردم با همشون، هنر خونم بالا رفته بود !

این روزا بسی شادیم

خدایا شادی ما را بفزون [تصویر: 63.gif]

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط سبا| |

یه برنامه ی خوب گیر آوردم وا۳ فارسی تایپ کردن که کلی باهاش حال میکنم، وا۳ همین شاید بیشتر بیام اینجا رو آپ کنم !

این روزای آخر ترمی ۳ تا میان ترم دارم ، هیچ کدوم رو هم نخوندم و نمیدونم کجای دلم بذارمشون! 

هنوز اون تصمیماتم ( شماره ۲ از پست این روزهای (۱) ) پا برجاست و عملی 

از این بابت کلی خوشحالم

راستی برای اولین بار تو عمرم قرعه کشی یه چیزی بردم، یه حساب قدیمی داشتم تو یه بانکی و ۱۰ سال بود علاف افتاده بود، رفتم ببندمش دیدم ۱۰ تومان برده ، با اینکه خیلی کمه اما خیلی حال داد همینش هم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط سبا| |

1) استاد کار.آف.ری.نی ازمون خواسته بود بیزینس مواد خوردنی راه بندازیم تو یونی.

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

تجربه ی فوق العاده خوب و جدیدی بود. من ذرت مکزیکی درست کردم. از این کلاه ها هم سرم بود:

خوب بود اما فهمیدم واسه بیشتر سود کردن باید غذاهای قیافه دار گرون میفروختم.


2) کلی خرید کردمEmoticon

کاش هوا خوب شه یه کم که بتونم از ست ورزشیم استفاده کنم.

 


3) هوا خیلی سرده این روزا، سرمای گزنده! 

حالا تو این سرما من هر روز هم ساعت 8 صبح کلاس دارم   مثلا ترمای آخریم ها!

هر روز صبح کلی به خودم قول های خوب خوب میدم تا راضی شم که بیدار شم!

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط سبا| |

1. این روزا بسیار حرص می خورم، آخه عامل حرص برطرف نمی شه.....

زندگیمو بدجوری تحت تاثیر قرار داره، طوری که الانا زیاد لذت نمی برم از زندگیم، تنها تسکین اینه که می دونم 4-5 ماه دیگه تمومه...

2. این روزا یه تصمیمات خوبی دارم که هر کی رو دیدم بهش گفتم، آخه همه ی فکر و ذکرم شده.

3. این روزا آرزوهای دست یافتنی زیادی دارم، کلی چیز میز می خوام بخرم!

4. این روزا همه ی این مباحث 2 و 3 رو یه جا می نویسم که هم یه کم ذهنم خالی بشه و هم یادم نره اینا رو!


نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط سبا| |

لذتی که از هوای بارونی می بری ارتباط بسیار مستقیمی داره با میزان خوب بودن کفشت! 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط سبا| |

واسه اینکه دست به سیاه و سفید نزنم، همه وسایلمو رنگ رنگی می گیرم! 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط سبا| |

دیشب همش داشتم فکر می کردم که یه مشکلی دارم که یه چیزی رو که همه دوس دارن زیاد، من حتی نمی تونم تحملش کنم! بعد دیدم که:

1.در کل آدم ساز مخالف زنی نیستم که دلیلش رو این بدونم.

2.در این مورد هم واقعاً ذره ای حسودی در کار نیست که بگم دلیلش اینه.

بنابراین باید نتیجه بگیرم که:

نمی تونم تحمل کنم دیگه. همینه که می گن سلیقه ها فرق داره دیگه. باید باهاش کنار بیام و دیگه به اینکه من یا دیگران مشکل دارن فکر نکنم....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط سبا| |